جادوی ذهن
خوبین؟
ای بابا کی گفته یکی باید همیشه همون جوری که مرسوم بوده رفتار کنه؟ من الان خیلی حال و هوای نوشتن دارم و خیلی نوشتنم میاد اما یا به قول بعضی ها آما نمی خوام طنز بنویسم . هر کی جرئت داره حرفی بزنه و بیاد جلو .
جادوی ذهن

اینجاست که می گن ذهن آدمی توانایی هایی داره که کشفش نمی کنن . ذهن آدمی به گونه ایه که اگه کاتالوگ مصرفشو بخونی و بلد باشی ازش استفاده کنی محاله کاری رو نتونی انجام بدی و احساس خوبی نداشته باشی یا به قولی خوشبخت نشی چرا؟ چون خوشبختی یا بد بختی انسان از ذهنش سرچشمه می گیره . حتی بسیاری از واکنش های جسمی و محیطی حتی خفه شدن انسان بستگی زیادی به ذهنش داره نه شش هاش!!! میگی نه؟ نگاه کن:
یه داستان مسند و کاملا واقعی:
یه روز یک مسافر به علت خستگی وسط راه یک مسافر خانه رو انتخاب می کنه تا شب رو اونجا استراحت کنه ... شب تو یکی از اتاق های اونجا بعد از حمام با آب گرم چراغ هارو خاموش می کنه و می خوابه... وسط شب احساس گرما و خفگی می کنه با این که پتو رو از روی خودش می کشه اما این احساس داشته کلافش می کرده . برای همین برای باز کردن پنجره از جاش بلند میشه و چون همه جا به خاطر پرده های کلفت تاریک بوده می ره تا اول چراغ رو روشن کنه. اما هرچی می گرده کلید رو پیدا نمی کنه . برای این که زودتر این احساس نا خوش آیند رو از خودش دور کنه در همون تاریکی به سوی پنجره می ره . کورمال کورمال پنجره رو پیدا می کنه اما نمی تونه بازش کنه . خفگی بهش فشار میاره و سینش به شدت درد می گیره . به همین دلیل با خودش میگه شیشه ی پنجره رو می شکنم و فردا خسارتش رو می دم در عوض از این خفگی خلاص می شم . ملحفه اتاقش رو دور دستش می پیچه و با چند ضربه شیشه رو می شکنه... و بعد عبور هوای پر از اکسیژن رو روی پوستش حس می کنه . چند تا نفس عمیق می کشه و احساس خوش آیند آرامش و آرام شدن درد سینه اش ........ فردا صبح پس از یک خواب خوب از خواب پیدار می شه و با صحنه ی عجیبی رو به رو می شه: پنجره بسته است و شیشه اش کاملا سالم ولی شیشه ی کتاب خانه شکسته!!!!
واین فقط ذهن انسان است که چنین قدرتی داره اما ما همین وسیله رو داریم اما برای خوشبختی بازم احتیاج به چیز های دیگه داریم ... یه لحظه فکر کنیم! ما اگه به زندگی هر کسی قبطه بخوریم یا حتی فکر کنیم کسی خوشبخته مطمئنا اونم مشکلاتی داره پس کاش بتونیم مشکلات خودمون رو حل کنیم و خوشبختی رو از راه ویژه ی خودمون بدست بیاریم.مطمئنا این خیلی شیرین تر خواهد بود.
من کسی رو دیدم که در سن ۱۷ سالگی فلج شد و بعد از ۲ سال یک چشمش رو از دست داد علاوه بد اون الان که ۲۴ سالشه ۴ ساله که دیالیز می شه و احتیاج به پیوند کلیه داره اما تو نوبته و از بازار هم نمی تونه کلیه تهیه کنه چون قیمت ها نجومیه و وسعش نمی رسه ... اگه بهش فکر کنین می گین آخی و دلتون شاید به حالش بسوزه اما من وقتی اون و دیدم دلم به حال خودم سوخت . این دختر یکی از خوشبخت ترین آدم های دنیاست و این رو خودش می گه... در ضمن با تمام الین مشکلات اون ۵ ساله که معرق کار می کنه. و مستمر پینگ پنگ بازی می کنه همین طور در دانشگاه در رشته ی حقوق بین الملل درس می خونه .
شما ها چی فکر می کنین؟ شما هم نیروی عجیب این ذهن رو درک کردین؟ آیا تونستین تا اونجا که خواستین ازش استفاده کنین؟










ساعت به زور خودشو به ۱۲:۴۵ رسوند و زنگ تفریح خورد! ۱ربع با شکوه! با تمام سرعت گذشت! دوباره برگشتیم سر کلاس... زمان اصلا نمي گذشت. حس مي كردم ساعتم خيلي خسته است!۱۵دقیقه که گذشت حسابی کلافه بودم برگشتمو پشت سرمو نگاه کردم! لبخندی به پهنای صورتم نقش بست! چون گویا بقیه هم احساس من رو داشتن! پشت سریم داشت مشق های دیفرانسیل فرداشو می نوشت و بغلیش هم بینش اسلامی می خوند. دو تا میز عقب تر یکی داشت با مبایلش گیم بازی می کرد ... اون یکی داشت کتاب داستان می خوند! دو نفر هم نامه نگاری می کردن! برگشتم و صاف سر جام نشستم بعد بغل دستیم یه سیخونک زد و بهم گفت نوبت توه! کاغذ و ازش گرفتم و تو خونه سمت چپ یک X كشيدم ... يك دفعه نگاهم به نيمكت بغلي افتاد! ( ما رديف دوم بوديم) يكي از بچه ها داشت سيب مي خورد! بعد به جلوييش ( يعني ميز اول) سيخونكي زد و آروم گفت : سيب نمي خوري؟ جلوييش هم سيب و گرفت يه گاز زد و بهش پس داد! ( نه از اين فكر ها نكنين معلم سر كلاس بود و داشت درس مي داد!!!!!!)