تبليغاتX
کلاغ نامه

کلاغ نامه

تفكرات توهمات تراوشات تخيلات و تفاهمات يك آدم؟؟! كه بسيار شبيه منه!!!

جادوی ذهن

سلام

خوبین؟

ای بابا کی گفته یکی باید همیشه همون جوری که مرسوم بوده رفتار کنه؟ من الان خیلی حال و هوای نوشتن دارم و خیلی نوشتنم میاد  اما یا به قول بعضی ها آما نمی خوام طنز بنویسم . هر کی جرئت داره حرفی بزنه و بیاد جلو .

 

جادوی ذهن

اینجاست که می گن ذهن آدمی توانایی هایی داره که کشفش نمی کنن . ذهن آدمی به گونه ایه که اگه کاتالوگ مصرفشو بخونی و بلد باشی ازش استفاده کنی محاله کاری رو نتونی انجام بدی و احساس خوبی نداشته باشی یا به قولی خوشبخت نشی چرا؟ چون خوشبختی یا بد بختی انسان از ذهنش سرچشمه می گیره . حتی بسیاری از واکنش های جسمی و محیطی حتی خفه شدن انسان بستگی زیادی به ذهنش داره نه شش هاش!!! میگی نه؟ نگاه کن:

یه داستان مسند و کاملا واقعی:

یه روز یک مسافر به علت خستگی وسط راه یک مسافر خانه رو انتخاب می کنه تا شب رو اونجا استراحت کنه ... شب تو یکی از اتاق های اونجا بعد از حمام با آب گرم چراغ هارو خاموش می کنه و  می خوابه... وسط شب احساس گرما و خفگی می کنه با این که پتو رو از روی خودش می کشه اما این احساس داشته کلافش می کرده . برای همین برای باز کردن پنجره از جاش بلند میشه و چون همه جا به خاطر پرده های کلفت  تاریک بوده می ره تا اول چراغ رو روشن کنه. اما هرچی می گرده کلید رو پیدا نمی کنه . برای این که زودتر این احساس نا خوش آیند رو از خودش دور کنه در همون تاریکی به سوی پنجره می ره . کورمال کورمال پنجره رو پیدا می کنه اما نمی تونه بازش کنه .  خفگی بهش فشار میاره  و سینش به شدت درد می گیره . به همین دلیل با خودش میگه شیشه ی پنجره رو می شکنم و فردا خسارتش رو می دم در عوض از این خفگی خلاص می شم . ملحفه اتاقش رو دور دستش می پیچه و با چند ضربه شیشه رو می شکنه... و بعد عبور هوای پر از اکسیژن رو روی پوستش حس می کنه . چند تا نفس عمیق می کشه و  احساس خوش آیند آرامش و آرام شدن درد سینه اش ........ فردا صبح پس از یک خواب خوب از خواب پیدار می شه و با صحنه ی عجیبی رو به رو می شه: پنجره بسته است و شیشه اش کاملا سالم ولی شیشه ی کتاب خانه شکسته!!!!

واین فقط ذهن انسان است که چنین قدرتی داره اما ما همین وسیله  رو داریم اما برای خوشبختی بازم احتیاج به چیز های دیگه داریم ... یه لحظه فکر کنیم! ما اگه به زندگی هر کسی قبطه بخوریم یا حتی فکر کنیم کسی خوشبخته مطمئنا اونم مشکلاتی داره پس کاش بتونیم مشکلات خودمون رو حل کنیم و خوشبختی رو از راه ویژه ی خودمون بدست بیاریم.مطمئنا این خیلی شیرین تر خواهد بود.

 من کسی رو دیدم که در سن ۱۷ سالگی فلج شد و بعد از ۲ سال یک چشمش رو از دست داد علاوه بد اون الان که ۲۴ سالشه ۴ ساله که دیالیز می شه و احتیاج به پیوند کلیه داره اما تو نوبته و از بازار هم نمی تونه کلیه تهیه کنه چون قیمت ها نجومیه و وسعش نمی رسه ... اگه بهش فکر کنین می گین آخی و دلتون شاید به حالش بسوزه اما من وقتی اون و دیدم دلم به حال خودم سوخت . این دختر یکی از خوشبخت ترین آدم های دنیاست و این رو خودش می گه... در ضمن با تمام الین مشکلات اون ۵ ساله که معرق کار می کنه. و مستمر پینگ پنگ بازی می کنه همین طور در دانشگاه در رشته ی حقوق بین الملل درس می خونه .   

 شما ها چی فکر می کنین؟ شما هم نیروی عجیب این ذهن رو درک کردین؟ آیا تونستین تا اونجا که خواستین ازش استفاده کنین؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 11:10  توسط کلاغ مهربون   | 

زاپاس لنگه كفشي در بيابان!

 

داشتم می دویدم...خیلی تند از ترس چشمام به سختی می دید "پشت سرم را که نگاه کردم / با تمام وجود قصد آه کردم" یه گوشت کوب عظیم و جثه دنبالم بود! دویدم و دویدم تا به یه کوچه رسیدم . اینورشو دیدم چاه داشت اونورشو دیدم راه داشت ... با سرعت تنها راهی رو که داشتم برگزیدم و دویدم تو دلش اما زود پشیمون شدم چون کوچه بن بست بود . رسیدم ته کوچه . راهی برای فرار وجود نداشت. چشمامو بستم و منتظر تقدیر شدم ... باد رو روی صورتم حس می کردم ... یعنی مرده بودم؟ چشمامو با جسارت تمام باز کردم ... روی زمین نبودم . خدا پدر مرد انکبوتی رو بیامرزه که نجاتم داد...

صدای آب میاد ... خیلی نزدیک ... نه نه خدا نکنه! از خواب پریدم ... تشکم رو بررسی کردم آخیش خیالم راحت شد ... فکر کردم تو جام بارون اومده . اوه مردم چی می گن؟ اشکال نداره اینا از استرسه-به بچتون بیشتر برسین- پوشکش کنین وای خدا. ولی خطر از بیخ گوشم رد شد دوباره سرم رو گذاشتم رو بالش بالشت چرا خیسه؟ به بالای سرم نگاه کردم. برادر کوچیکم رو با یه پارچ آب خالی تو دستش دیدم! حالا فهمیدم صدای آب از چی بود! یه نگاه خشن پرتاب کردم به سمتش که باعث شد با بیشترین سرعتی که می تونست فرار کنه.

دیگه خوابم نمی برد. ازجام پا شدم و یه نگاهی به ساعت کردم ... وایییییییییییییی ساعت ۷:۱۵ است.ساعت ۶:۳۰ سرویس میاد دنبالم یا بهتره بگم اومده دنبالم . حالا علت کار برادرم رو فهمیدم... کلاسم دیر شد مامان

پاشدم . با سرعت تمام شروع کردم به لباس پوشیدن . دویدم به سمت در . اما دم در خشکم زد این همه راه و نمی تونستم پیاده یا با تاکسی خطی برم دیر شده بود... نگاهم به سمت بابا برگشت که داشت روزنامه می خوند . حتی نگاهم نکرد از پشت همون روزنامه گفت: من می برمت.                  

"در آن دم بجوشید شادی و سرور / در آن دل که گشته کمی پر غرور" 

 "بجوشید عشق پدر در دلم / بدین سان فهمیدم که خیلی خلم"

در ظرف ۵ دقیقه وسط اتوبان بودیم و بابا چنان گاز می داد که پدال داشت کنده می شد. این دفعه صدای باد اومد ( صدای عناصر طبیعت همیشه لذت بخش نیست) وای چرخ ماشین پنچر شد. حالا من چی کار کنم؟ساعت ۷:۳۰ است.بابا از پشت ماشین داد می زنه: زاپاس نداریم!

ساعت ۷:۴۵ یک ربعه که با دست دراز واستادیم دم اتوبان تا بلکه یکی دلش رحم بیاد ما رو تا یه جایی برسونه... بعد از ۲۰ دقیقه ی دیگه یه ماشین نگه داشت ... با ذوق و شوق تمام سوار شدم انقدر ذوق زده بودم که بعد از سوار شدن متوجه شدم این چیزی که سوار شدیم زیاد هم ماشین نیست.البته یه زمانی ماشین بوده . الانم سعی می کنه که باشه! یه ژیان سبز خالخالی یا شایدم یه ژیان سبز پر صافکاری شایدم بشه گفت یه ژیان سبز قارقاری... صندلی هاش کاملا چسبیده بود کف ماشین و قطرش به ۵ سانتی متر هم نمی رسید. "شیشه ی جلو و عقب هر دو ترک داشت- گویا ماشین نیاز به یدک داشت"انقدر این ماشین تند می رفت که من مطمئن بودم تا قبل از غروب به مدرسه می رسم!

ساعت۸:۲۰ ... باز هم صدایی اومد اونم یه صدای تق بلند! با این ماشین استثنایی کوبیدیم به یه وانت نیسان!کاش حداقل از اتوبان خارج شده بودیم تا می شد یه تاکسی خطی چیزی پیدا کرد سوارشد..

تو همین فکر ها بودم که ناگهان در ماشین باز شد و بابام به بیرون کشیده شد. تا بیام بفهمم چی شده صدای اصابت اولین ضربه شنیده شد . به کی نمی دونم! من که نگران بابا بودم پیاده شدم . اما بعد از پیاده شدن نگران اون کسی شدم که به بابا حمله کرده بود! یه آقا با سبیل از بناگوش در رفته که گویا راننده ی همون وانت بود و بعد از ناکار کردن راننده ژیان اومده بود سراغ بابام . بابای من هم که قصد دفاع از خودشو داشته نا خود آگاه " مشتی روانه سوی دشمن کرد گرد / که من فکر کردم که آن مرد مرد "

(an mard mord)

ساعت ۸:۴۰ ... اون راننده زنگ زده بود كلانتري منم چون خيلي نگران بودم و نمي خواستم بابام و تنها بگذارم باهاشون رفتم.بعد از روشن شدن مسئله و بررسي تصادف و علت حمله ي اون آقاي سبيل قشنگ و غيره قصد رفتن كرديم كه احيانا من به مدرسه برسم. به بابا گفتم تورو خدا زنگ بزنين آژانس زود بريم به آژانس هم بگين يه ماشين سالم بفرسته...

"شتابان روانه شديم سوي سرنوشت/ آخ نمي دونم چرا اينجوري شد سرشت"

ساعت۹:۳۵ ... راه افتاديم و ساعت ۱۰ رسيديم مدرسه... بابا گفت من ميرم ماشين و جمعش كنم تو برو ديرتر نشه... دويدم به سمت در مدرسه اما در بسته بود. زنگ زدم باباي مدرسه در و باز كرد و گفت: بابا جون مدرسه تعطيله!پخش زمين شدم!

"بچرخيد زمين و زمان به دور سرم/چه خوب كه نبود كسي دور و برم"

"ندانسته خود را بينداختم در هچل/ شدم مسخره در تمام كشورم"

تو عمرم انقدر ضايع نشده بودم. چون يادم اومد كه به علت اين كه فردا اولين امتحان ترم است  امروز مدرسه تعطيله!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 17:52  توسط کلاغ مهربون   | 

سلام

من بازم برگشتم

از این به بعد تند تند آپ می کنم قول می دم به همه دوستانم تند تند سر بزنم شما هم قول بدین  که من و همراهی کنید و تنهام نگذارید

موفق باشین

بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 16:33  توسط کلاغ مهربون  

سلام دوستان
من دوست کلاغ مهربونم.
مودمش خراب شده به من گفت که بهتون بگم ادامه ی مطلب رو بعدا مینویسه.
+ نوشته شده در  جمعه 23 تیر1385ساعت 13:46  توسط کلاغ مهربون   | 

ماجراهای من و خودم / کنکور

 

صبح ۵شنبه بود ناگهان با صدای جیغ مامان بزرگ از خواب پریدم که مثلا آروم می گفت دخترم پاشو . ساعت و نگاه کردم ساعت ۵:۳۰ بود . گفتم: مامان بزرگ تابستونه می خوام بخوابم گفت اینجا نمی شه برو تو یه اتاق دیگه! گفتم چرا؟ گفت سوال نکن برو . منم پاشودم رفتم تو هال همون وسط خوابیدم.

ساعت ۸ اینطورا بود که برای بار ۱۵ ام مامانم تو رفت و آمد پایم را لگد کرد . منم دیگه پاشدم خواستم برم تو اتاقم که دیدم در بستست دستم رو گذاشتم رو دستگیره مامان اومد از پشت من و گفت و برد! گفتم چی شده؟ گفت مامان بزرگت داره کنکور آزما یشی می ده. من گفتم: آها باشه .... چیییییییییییییییییی؟ مامانم گفت: فردا کنکور داره برای همین داره آماده می شه دیگه هم حرف نزن برو باید برای مامان بزرگت یه ناهار خوب درست کنم...

رفتم تو اتاق برادرم دیدم که ناراحت و اخمو نشسته گفتم چی شده؟ گفت منم می خوام کنکور بدم مامان نمی ذاره . گفتم : بابا تو دوم دبستانی بلد نیستی که . گفت: خوبم بلدم مامان بزرگ گفت تو فارسیش دیکته داره علوم و ریاضی هم داره منم که همیشه دیکته ام ۲۰ بوده درسم هم خوبه . گفتم : آخه کوچولو خود مامان بزرگم معلوم نیست چس شده اره کنکور می ده تو دیگه ادا در نیار... زد زیر گریه و جیغغغغغغغغ مامان اومد گفت : خودت پارسال کنکور دادی قبلو نشده چرا بچه رو اذیت می کنی؟ گفتم: آخه مامان من پارسال دوم دبیرستان بودم تازه اون آزمایشی بود . مامانم گفت: خوبه خوبه برو حالا سر و صدا نکن تمرکز مامان بزرگت میریزه به هم!

منم دیدم حالا که این جوریه می رم خونه خالم . راستش اونم کنکور داشت البته برای بار ۷ ام ... رسیدم دم در خونه دیدم از خونه خاله داره دود میاد هراسان در زدم . تا خاله در و بزا کرد دویدم تو و پرسیدم چی شده؟ آتیش سوزی شده؟ گفت: نه بابا دارم از یه روش جدید استفاده می کنم . نگاهش کردم و اون ادامه داد: یه جور روش جدید مصونیته برای کنکور فردام باید ۲۰ گرم عود و با ۴۰۰ گرم چوب درخت زبان گنجشک که کمی هم تر باشه و ۵ گرم پودر سم اسب شاخدار و ۷ گرم پودر موی خودم و بسوزونم دودش آدم رو محافظت می کنه... بعد رفت تو فکر و گفت: آخه پارسال که می خواستم اب شهر و مسموم کنم تا بقیه نتونن خوب امتحان بدن نشد اما این حتما جواب می ده... حالا برو مزاحمم نشو.

داشتم می رفتم خونه که با خودم گفتم تو این هوای گرم بستنی می چسبه رفتم مغازه عباس آقا دیدم خودش پای دخل نیست یکی دیگه است توجهی نکردم ۲تا بستنی شاتوتی گرفتم و رفتم خونه. آروم دادشم و صدا زدم بیا برات بستنی گرفتم. گفت: باز چه کلیکی تو کاره؟ تو برای من بستنی گرفتی؟ گفتم آره بیا . بستنی رو گرفت و گفت: ای تو که می دونستی من بستنی شاتوتی دوست ندارم . با کمال حیرت گفتم ااا دوست نداری؟ نمی دونستم اشکال نداره این دفعه من می خورم دفعه بعد حالا

ساعت ۱۲ شد مادر بزرگم از در اتاقم اومد بیرون بعد که من و دید گفت: مادر تو هم امسال کنکور میدی؟ گفتم: بله اما آزمایشی . گفت: خوب کاری می کنی زندگی آدم و عوض می کنه.عباس آقا هم داره کنکور می ده . با حیرت تمام گفتم: عباس اقا؟ اون که ۸۰ سالشه . مامان بزرگ گوشم و گرفت و گفت: نه خیر خیلی هم جوون و خوش تیپه تازه داره لیسانسه می شه. گفتم مامان بزرگ اخه به همین راحتیا که نیست تازه معلو نیست قبول بشه که . گوشم و بیشتر پیچوند و گفت نه خیلی باهوشه من و اون امسال قبول می شیم تازه جفتمون هم می خوایم مهندسی رباتیک بخونیم!تو نمی دونی باید چه جوری کنکور داد خومدم برات یه سری راه کار می نویسم عصر می دم بهت تا یاد بگیری...

سر میز ناهارم که تعریف نکنم بهتره همش مامان بزرگ می گفت این برای تمرکز خوبه اون بده و از اونجا که شنیده بود ماکارونی غذای سبک و خوبیه برای شب ازمون ۶ بشقاب ماکارونی خورد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 9:59  توسط کلاغ مهربون   | 

عنوانی به ذهنم نمی رسه

سلام

بعد مدت ها

آخ چی بگم؟ می خواستم از وضع و روزم بگم

می خواستم بگم هیچی اونجوری نشد که من می خواستم و براش سعی کرده بودم

می خواستم بگم ....

ولی این حرف ها رو همه زدن ولی دنیا روال خودشو رفته

پس می گم تلاشم و ۲برابر می کنم تا زورم به دنیا برسه

و بر می گردم به گردونه

در ضمن یه روزی هم حال این کنکور و ادامه تحصیل و می گیرم

متنم از ذهنم پرید دفعه بعد با داستان جدیدم میام

من و از یاد نبرید

موفق باشین

بای

پ.ن. به همتون سر میزنم حتما

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 20:34  توسط کلاغ مهربون   | 

عكس1

سلام

خوبین؟ازحال من نپرسین چون جواب درست حسابی گیرتون نمی آید...

بگذریم چون زمان هم داره می گذره... از اونجایی که می دونم خیلی مشتاق خوندن نوشته های جذاب من هستین (از این نظراتتون پیداست حالا چی می شد ضایعمون نمی کردین ۴تا نظر می ذاشتین؟-حالا یکی نیست همین ها هم زیادته راستی ممنون که با این که من وقت نکردم بیام به شماها سر بزنم اومدین) اومدم یه چیزی بگذارم اما احتمالا تا کنکور دیگه نمی آیم... نظر بدین که بعدش یکم دلم شاد شه!

اينارو ببينين و نظرتون رو راجبش بگين(هيچ ربطي بهم ندارن كاملا متفاوت ميگذارم)

 

اين رو ديدي من رو ديدي!(اينم به درد من مبتلاست)

 

بدم نمي اومد جاي اين باشم!

 

ولي اين غذا خوردن داره!

 

زندگي مسالمت آميز به اين مي گن ما ۴تا آدم نمي تونيم صلح آميز كنار هم باشيم بايد از اينا ياد بگيريم!

 

 

جيكس جيكس!!

 

شما اگه يه موتور مثل اين داشتين باهاش چي كار مي كردين؟ ( به نظر من كه جون مي ده براي مردم آزاري و چون من آدم كاملا بشر دوستانه اي هستم پس به درد من نمي خوره)

 

 

من اگه جاي اين آقا بودم ديگه بيدار نمي شدم!

اميدوارم خوشتون بياد ... التماس دعا... عزت زياد

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 23:27  توسط کلاغ مهربون   | 

تفاهم یا تصویر زندگی موفق....

سلام

بعد کلی غیبت یه متنی خودم نوشتم و گذاشتم اینجا (نگاه کنین به خاطر شماها کلی تست عقب افتادم! )

دوران نامزدی:

پسر:تو با همه فرق داری تو زندگی من و زیر و رو کردی

دختر:وقتی به خودمون دو تا نگاه می کنم و عشق پایدارمون رو می بینم (ببخشید نتونستم جلو خودمو بگیرم) دلم آروم می گیره .

پسر: بله اصلا فکر می کنم ما برای هم ساخته شدیم.

 تصویر روی صورت دختر قرار می گیره دختر با نگاهی محبت آمیز به پسر نگاه می کنه و آه می کشه و پسر هم با یه نگاه محبت آمیز کپی همونی که تحویل گرفته جوابشو می ده .

دوران بعد از عقد:

پسر:حالا که احساس می کنم تو رو برای همیشه دارم زندگی دو چندان شیرین شده.(اما تو دلش یه حس عجیبی ایجاد شده که با حرفش مخالفت می کنه اما بهش اعتنا نمی کنه و به این فکر می کنه که واقعا اون دختر رو دوست داره)

دختر:آره منم حس آرامشم تکمیله! (تو دلش می خنده به چی نمی دونه)

موقع قرار مدار عروسی:

دختر: مهریه تنها چیزیه که برام مهم نیست ( اما خودشم می دونه که بدش نمیاد مهریه کم نباشه)

پسر: برای این که عشقم رو به تو ثابت کنم حاضرم همه چیزمو به تو بدم ( اما تو دلش می گه: مهریه و کی داده کی گرفته)

هنگام خرید عروسی:

پسر: هر چی دوست داری انتخاب کن تو لایق بهترین هایی ( اما تو دلش می گه: خوب وقتی ببینی من پول همراهم نیست و حسابم هم خالیه- چون همش رو خونه مامانم اینا قایم کردم - کوتاه میای)

دختر:لبخندی می زنه و می گه عشق من و تو با پول قیاس نمی شه(اما معلومه که باید بهترین ها رو بخری وظیفته وگرنه بابام پدرتو در میاره)

سر سفره عقد:

تصویر از رو صورت پسر یا به عبارتی داماد می چرخه و روی عاقد قرار می گیره: آیا وکیلم؟

عروس خانم با نگاهی حق به جانب اما به ظاهر عاشقانه به داماد: با اجازه بزرگتر ها بله!

آغاز زندگی:

 صبح زود هنگام خروج مرد خانه (همون اقا داماد)

خانم: امروز ناهار چی دوست داری درست کنم عزیزم؟

مرد: هر چی تو دوست داری

دو ماه پس از عروسی:

خانم:امروز ناهار چی درست کنم عزیزم؟

آقا:هر چی تو دوست داری(و تو دلش ادامه می ده چون عمرا من ناهار بیام خونه)

ظهر همان روز تلفن منزل زنگ می زنه:

آقا از پشت تلفن جیغ زنان:سلام عزیزم ادارمون آتیش گرفته اینجا همه چی افتضاحه شاید من تا دیر وقت نیام خونه.

تق گوشی تلفن گذاشته شد از اون طرف صدای همکار آقا به گوش می رسه که می گه بیا من چایی ریختم بخوریم گپ بزنیم!

دختر بعد از قطع گوشی تو دلش می گه به درک!

(خانم ها آقایان ببخشید این زن و شوهر یکم ! بی ادبن اشکال از گیرنده ها نیست)

سز سفره شام :

خانم: قرمه سبزی درست کردم که دوست داشتی

آقا:اهم

خانم: یه تشکرم نمی کنه احم...

۶ماه پس از ازدواج:

صدای داد و هوار شنیده می شه:

خانم:اصلا احساسات من برات اهمیت نداره

آقا: ااا مگه تو احساسم داری؟ هه هه

خانم: نه پس فکر کردی همه مثل خودت الاغ و بی احساسن؟

آقا :برو بابا عو... (ببخشید دیگه مجبور شدیم فحش های ناجورشو سانسور کنیم)

خانم: تو اون روز خیار خوردی برای من پوست نکندی من طلاق میخوام.

آقا:تو هم اون روز ناهار برای خودت آب ریختی برای من نریختی

تصویر روی صورت آقا می مونه اما ناگهان آقا با برخورد یک بشقاب تو صورتش از تصویر بیرون میوفته!

در دادگاه:

قاضی: چرا می خواین از هم جدا شین؟

خانم با یاد آوری مسئله مهم پوست نکندن خیار در ذهنش: ما با هم تفاهم نداریم

آقا : بله آقای قاضی

دو ماه بعد توی یک کافی شاپ:

تصویر میز شماره ۱ رو نشون میده:

صدای مردونه ای می گه: تو با همه فرق داری تو زندگی من و زیر و رو کردی - تصویر می چرخه و روی صورت صاحب صدا قرار می گیره خیلی آشناست!

چند تا میز اونور تر صدای دختری شنیده می شه که می گه: وقتی به خودمون دو تا نگاه می کنم و عشق پایدارمون و میبینم دلم آروم میگیره....

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1385ساعت 18:40  توسط کلاغ مهربون   | 

7سين امروزي

سلام

اينم آخرين پست من در سال ۱۳۸۴:

هفت سين امروزي:

۱-ساندويچ                                            

۲-co2

۳-سرطان

۴-سيريش

۵-سنگ پا

۶-سق سياه

۷-سند خونه

تو اين دورو زمونه مرض زياد شده مخصوصا تو تهران مي دوني چرا بس كه co2 تو هوا زیاد شده تازه همه از این ساندویچ و غذاهای فوری و این چیزا می خورن همینه که سرطان زیاد شده. مثلا همین پسرخاله شوهر خواهر پسر عموی مامان من بس که از این چیزا خورد تا سرطان مو گرفت می گن سرش به مو حساسیت پیدا کرده خوبم نمی شه می گن ۳۰-۴۰ سال دیگه هم بیشتر زنده نیست!داشتم می گفتم تو این دورو زمونه انقدر مشکلات زیاده که تا سیریش نشی و روت مثل سنگ پا زیاد نباشه کارت راه نمی آفته. نمونش پدر دوست پسر عمه ی من ( چی؟ هیچی حالا شما زیاد به فردش کار نداشته باشین) ۳۰ سال دنبال زمینی بود که مال اون بود ولی به زور توش نشسته بودن انقدر سیریش بود که در طول این ۳۰ سال که دنبال کارش بود ۳-۴ تا مسئول دفتر در قسمت کار اون عوض شد اما کارش راه نیوفتاد خلاصه آخرش زمینی که ۳۰ سال مجانی مردم توش نشسته وبدن و کلا ۵۰ میلیون بیشتر نمی آرزید را توانست بگیره چجوری؟ خوب خشکه حساب کرد اونم ۷۰ میلیون! نا قابل...البته این ها تنها برای موفقیت کافی نیستن انقدر آدم سق سیاه زیاده که خدا می دونه مثلا تو امر ازدواج این ها اصلا مهم نیست حد اقلش باید یک سند خونه داشته باشی تا عروس خانوم یه نگاهی بهت بکنه و تازه فکراشو بکنه... اره دنیا این شکلی شده!

 

راستی بچه ها یه چیزایی شنیدم در مورد برداشتن تعطیلیه ۱۳ به در و اینا من در همین جا به عنوان نماینده سازمان حمایت از حیوانات مظلوم این عمل رو به شدت محکوم کرده و مخالفت خود را اعلام می نواییم!

سال نو همتون مبارک انشالله تو این سال همیشه لبخند رو لبتون باشه! (در ضمن انشالله تو این سال نظر یادتون نمی ره)

موفق باشین و خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 16:24  توسط کلاغ مهربون   | 

چهارشنبه سوری یا چهارشنبه سوزی؟!!؟

سلام

می دونم نبودم چقدر دلتون برام تنگ شده و نخوندن مطالب زیبام شما رو افسرده کرده!(نمی گم اونجوری نگاه نکن هر جور دوست داری نگاه کن چون از این جمله ام حال خودمم به هم خورد!)

می خوام یه خاطره از قدیم ندیما بگم:

چند سال پیش (حدودا ۷۰-۸۰سال) روز چهارشنبه سوری با برو بچ قرار گذاشتیم بریم بیرون ( دهقان فداكار و حسين فهميده و هيتلر و تيمور لنگ و چنگيزو برو بچباحال بودن-ولي هميشه آب حسين فهميده و دهقان فداكار با هيتلر و چنگيز اينا تو يه جوب نمي رفت) ... تجهیزاتم آماده بود چون یکی از بچه ها کارش تو ساخت نارنجک و این چیزا حرف نداشت خودش اصرار داشت ۲-۳ تا آر پی جی (RPG) دست ساز خودم و كه تقويت هم شده بيارم... منتهي من براي مراعات همسايه ها مخالفت كردم و تازه براي اون ها نقشه كشيده بود و بهش گفتم: اونا رو بگذار براي لحظه سال تحويل! مخصوصا كه ساعت سال تحويل اون سال هم موقعي نبود كه مزاحم بقيه شيم (ساعت ۲:۳۰ شب بود)بهش گفتم كه همين ۱۰ تا نارنجك و ۲-۳ تا باطوم (باطوم رو برو بچ قديمي ميشناسن يه چيزيه كه توشو پر گوگرد مي كنن و مي كوبن به يه جايي بعد هم صدا و اينا)و ۵۰۰-۶۰۰ تا سيگارت بسه...

خلاصه رفتيم ۲-۳ تا كوچه اونور تر داشتيم آتيش مي سوزونديم كه يكهو يه قطار (چيه؟ كوچش ريل داشت!)از راه رسيد ... يه بمب ساعتي سر راهش بود دهقان فداكار بلوز نايكشو در آورد و آتيش زد و قطار و نجات داد ... در همون لحظه يه تانك دشمن از راه رسيد حسين فهميده با يكي از اون نارنجكهاي كذا رفت زير تانك و ... انا لله و انا اليه راجعون

اين فقط اول ماجرا بود ... اون روز غير از اين كلي ماجراي جالب اتفاق افتاد ... من و هيتلر و چنگيز و تيمور ( دهقان فداكار رفت تيپ شو كه خراب شده بود درست كنه بياد) رفتيم براي خنده يه چند تا نارنجك بندازيم زير پاي بچه ها كه بخنديم ( اين جوري نگاه نكن همين ۴شنبه سوري خودت برو بيرون ببين بهتر از اين نيست) يكدفعه نظرمون به يه چيز جالبتر جلب شد ... اونور روباه مكار و گربه نره داشتن براي خنده ۲-۳ تا ماشين آتيش ميزدن... يكم كه رفتيم جلو ديدم پسر شجاع دست در دست نل ! ( نمي دونستم نل با نيلز بهم زده)دارن راه ميرن... بعد از اين كه از جو رمانتيك خارج شديم يه نگاه به ساعت كردم و ديدم ۲ شبه به چنگيز گفتم وقتشه اونم كل كوله پشتي رو با نارنجكاش آتيش زد! اون روز كلي خنديديم ... مخصوصا سر ماجراي حسين...

پ.ن. من قصد توهين به هيچ كدوم از ارزش ها و كار هايي كه بزرگاني مثل دهقان فداكار و غيره كردن نداشتم فقط اين كه بدونين كم الكي نمي گم اگه پيش بره همينه براي خنده پارسال تو ۴شنبه سوزي نه ۴شنبه سوري فقط تو تهران ۱۴ نفر مردن و ۱۳۰ تا مجروح با جراحت شديد داشتيم! فقط براي خنده...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 15:59  توسط کلاغ مهربون   | 

کلاس شیمی ایده آل!!

 

یه روز ۱ شنبه بود! فقط به خاطر دو زنگ شیمی باید می رفتیم مدرسه! هیچ کس هیچ علاقه ای نسون نمی داد... مثل همیشه!

زنگ خورد رفتیم سر کلاس! همه اومده بودن! ۱ غایب هم نداشتیم! عجیب نبود! چون ترم قبل که سر زنگ شیمی هیچ وقت کمتر از ۶ نفر غایب نداشتیم معلم کفری شده بود و با نمره! خیلی کاملا دوستانه تحدید کرده بود و تحدید هاش هم عملای شده بود ... و از اونجا که همه ی بچه های کلاس ما طالب علم اندوزی هستن سر کلاس حاضر شدن...

ساعت ۱۱ بود تقریبا ۱ساعت گذشت وقتی ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت ۱۱:۱۰ است!!! داشت اشکم در میومد ...

بالاخره ساعت شد ۱۱:۳۰ ... معلم یه سوال پرسید: بچه ها اگه توی یک بادکنک فوت کنیم چی می شه؟ همه ی بچه ها شاد از این که بالاخره سوالی مطرح شد که جوابشو بلد بودن یک صدا جواب دادن: باد می شششششششششه ... معلم گفت افرین حالا اگه گفتین توی یک بطری پر آب فوت کنیم چی می شه؟ همهمه ای ایجاد شد بعد یک نفر از ته کلاس دادا زد: باد می شیم! اتفاق خاصی نیوفتاد فقط کلاس منفجر شد! خود معلم هم نمی تونست جلو خندشو بگیره اما برای ساکت کردن کلاس اخم کرده بود!

مبایل معلممون داشت خودشو می کشت بس که زنگ میزد معلممون هم که خاموش کرد تو کارش نبود! اما ما که ههمون می دونستیم چرا مبایل زنگ میزنه فقط اخم کرده بودیم که مثلا این چه وضعیه! ( چیه نگاه میکنی؟ عمرا بگم! باشه باشه گریه نکن می گم! دو تا از بچه ها از ته کلاس یکی در میون شماره معلممون رو می گرفتن) این عمل در پی زنگ زدن های متوالی مبایل در کلاس های قبلی برای ابراز اعتراض ما به این عمل غیر انسانی! صورت گرفت.

ساعت به زور خودشو به ۱۲:۴۵ رسوند و زنگ تفریح خورد! ۱ربع با شکوه! با تمام سرعت گذشت! دوباره برگشتیم سر کلاس... زمان اصلا نمي گذشت. حس مي كردم ساعتم خيلي خسته است!۱۵دقیقه که گذشت حسابی کلافه بودم برگشتمو پشت سرمو نگاه کردم! لبخندی به پهنای صورتم نقش بست! چون گویا بقیه هم احساس من رو داشتن! پشت سریم داشت مشق های دیفرانسیل فرداشو می نوشت و بغلیش هم بینش اسلامی می خوند. دو تا میز عقب تر یکی داشت با مبایلش گیم بازی می کرد ... اون یکی داشت کتاب داستان می خوند! دو نفر هم نامه نگاری می کردن! برگشتم و صاف سر جام نشستم بعد بغل دستیم یه سیخونک زد و بهم گفت نوبت توه! کاغذ و ازش گرفتم و تو خونه سمت چپ یک X كشيدم ... يك دفعه نگاهم به نيمكت بغلي افتاد! ( ما رديف دوم بوديم) يكي از بچه ها داشت سيب مي خورد! بعد به جلوييش ( يعني ميز اول) سيخونكي زد و آروم گفت : سيب نمي خوري؟ جلوييش هم سيب و گرفت يه گاز زد و بهش پس داد! ( نه از اين فكر ها نكنين معلم سر كلاس بود و داشت درس مي داد!!!!!!)

 ساعت ديگه به ۲:۱۵ رسيده بود يعني يك ربع به زنگ! ناگهان يكي از پشت كلاس معلم رو خطاب قرار داد و گفت: خسته نباشين! صدا جمع كردن وسايل بلند شد! معلم هم مجبورن گفت خسته نباشين و پا شد و رفت.

مي بينين؟ به اين ميگن كلاس شيمي ايده آل!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 15:17  توسط کلاغ مهربون   |